السيد علي الحسيني الميلاني

60

داستان سپاه يمن (سخنى در اثبات ولايت على "ع" و نفاق خالد بن وليد) (فارسى)

با از خودگذشتگى ، لباس رسول خدا صلى اللَّه عليه وآله را بر تن كرد و به جاى ايشان خوابيد . مشركان به خيال اين كه رسول خدا صلى اللَّه عليه وآله در بستر است به سوى او سنگ مىانداختند . در اين هنگام كه على عليه السلام خوابيده بود ، ابوبكر سر رسيد و به گمان اين كه پيامبر در بستر آرميده ، گفت : اى پيامبر خدا ! على عليه السلام به او فرمود : پيامبر به طرف چاه ميمون حركت كرد ، خود را به او برسان . ابوبكر به راه افتاد و با پيامبر به درون غار رفت ، مشركان همان گونه كه پيش‌تر رسول خدا صلى اللَّه عليه وآله را سنگباران مىكردند ، در آن شب به سوى على عليه السلام سنگ مىانداختند ، على عليه السلام تكان مىخورد و فرياد مىزد و بىآن كه سرش را از روانداز خود ، بيرون آورد تا فرارسيدن صبح ، بردبارى پيشه كرد . پس از روشن شدن هوا حضرت على عليه السلام سر از روانداز بيرون كشيد ، مشركان گفتند : تو انسان پستى هستى ، ما هر چقدر محمد را سنگ مىزديم فرياد نمىزد ، اما تو فرياد مىزدى و از همين رو تعجّب كرديم ! ( اگر اين فردى كه در بستر آرميده ، محمد است پس چرا داد و بيداد مىكند ؟ ! ) وى ادامه داد : رسول خدا صلى اللَّه عليه وآله براى جنگ تبوك با مردم